الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

522

إحياء علوم الدين ( فارسى )

آفريدن مال او ، و قدرت او ، و داعيهء او كه نزديك او تو را دوست گردانيد ، و او را به تو مايل كرد ، و در دل او انداخت كه صلاح دين او و دنياى او در نيكويى كردن است به جاى « 32 » تو ؟ و اگر آن همه نبودى يك حبه از مال خود به تو ندادى . و هر گاه كه حق تعالى داعيه‌ها بر وى مسلط كند ، و در نفس او مقرر گرداند كه صلاح دين و دنياى او در آن است كه مال به تو دهد ، در تسليم او مقهور و مضطر باشد ، و مخالفت آن نتواند . پس محسن آن كس است كه او را مضطر كرد ، و مسخر تو گردانيد ، و داعيه‌هايى كه به فعل مضطر كند بر وى گماشت . و اما دست او واسطه است كه إحسان خداى در آن به تو رسد ، و صاحب دست مضطر است ، چنان كه مجراى آب مضطر است كه آب در آن رود . پس اگر او را محسن اعتقاد كنى يا شكر او گويى از آن روى كه او به نفس خود محسن است ، نه از آن روى كه او واسطه است ، حقيقت كار ندانسته باشى . چه إحسان از آدمى صورت نبندد مگر در حق « 33 » خود . اما إحسان در حق غيرى از مخلوقات محال است ، چه مال خود ندهد مگر براى غرضى كه او را در دادن باشد ، اما آجل و آن ثواب است ، و اما عاجل و آن منت و استحقار است ، يا صيت و ثنا و مشهور شدن به كرم و سخا ، يا دلها خواهد در اطاعت و محبت سوى خود كشيدن . و چنان كه آدمى مال خود در دريا نه اندازد ، چه او را در آن غرضى نباشد ، و در دست هر آدمى نه اندازد مگر براى غرضى كه او را در آن باشد ، و آن غرض مطلوب و مقصد او بود . و اما تو مقصود نيستى ، بل دست تو آلت اوست در قبض ، تا غرض او از ذكر و ثنا يا شكر [ 391 ] و ثواب به سبب قبض تو مال را حاصل آيد . پس او تو را براى قبض مسخر گرفته باشد براى آن كه به غرض نفس خود برسد ، پس او بر نفس خود محسن باشد ، و از آن چه بداده است از مال خود عوضى استده كه نزديك او از مال او راجحتر است . و اگر نه رجحان آن نصيب بودى ، مال خود را براى تو اصلا نگذاشتى . پس اكنون مستحق شكر و دوستى از دو وجه خالى نباشد : يكى آن كه به واسطهء مسلط گردانيدن حق تعالى دواعى را بر او در دادن مال مضطر است ، و قدرت مخالفت ندارد ، و او جارى مجراى خازن امير است ، و خازن بدانچه خلعت پادشاه تسليم كند به كسى كه پادشاه وى را خلعت فرمايد محسن نباشد ، چه مضطر است به فرمانبردارى و امتثال آن چه امير فرمايد و مخالفت آن نتواند ، و اگر پادشاه او را به نفس او « 34 » بگذارد هر آينه ندهد . پس همچنين هر محسنى كه هست ، اگر حق تعالى او را به نفس خود بگذارد ، يك حبه از مال خود ندهد ، تا آن گاه كه داعيه‌ها بر او مسلط كند ، و در نفس او اندازد كه حظ دينى و دنياوى او در بذل آن است ، آن گاه براى آن بذل كند . دوم آن كه از آن چه بداده است عوضى بستده است كه نزديك او كامل‌تر و دوست‌تر از آن است كه

--> ( 32 ) به جاى ، در حق ، دربارهء . ( 33 ) به جاى ، در حق ، دربارهء . ( 34 ) نفس خود ، نفس او ، خود او .